تبلیغات
زهکلوت ما - مطالب خاطرات

تصاویر منتخب

درباره ما

زهکلوت من زیباست، مردم ساده و صبورش فرهنگ زیبای بلوچیش نخل های سبز بلندش باید دیده شود.

بایگانی

صفحات دیگر

خاطره انگیزترین خاطرها....

خاطرات

پچیل کردن

هیچ گاه فراموش نخواهم کرد خاطره آن روز ها را  ؛ صبح پگاه که بیدار می شدم مادر نشسته بود بر درگاه دوار و افتاده بود به کار ورز دادن خمیر . کار خمیر که تمام می شد چایی شیرین می کرد و نانی در آن تلیت می کرد و  صبحانه ای می ساخت برای من و به راهم می کرد تا بروم به دبستان . و خود چیلکی بر می داشت و می رفت به جنگل برای دار . زنگ دوم از پاتل شاکهای کلاس کپری ننه را می دیدم که گوشه های روسری سیاه کودری اش را چهار لا گذاشته روی سرش و کوهی از هیزم نهاده بر آن . زنگ که می خورد گشنه تر از همیشه به خانه می رسیدم  . بی بی نبات و خاله مه دیم و ننه را می دیدم کنار تنور . بی بی چانه می گرفت و می گذاشت لای سهره ، خاله مه دیم تنک می کرد و می گذاشت روی نون بند و ننه که ایستاده بود کنار تنور به چسباندن  . سر در تنور می برد و خمیری می چسباند ، سر که بر می آورد نانی در دست داشت برشته چون قرص خورشید . پای تنور که می رسیدم سلام می کردم و همه چه مهربانانه جوابم می دادند . ننه از کوه داری که صبح از صحرا آورده بود چکوتی بر می داشت  ، گوشه ای از نان را که نازکتر بود و برشته تر بود  جدا می کرد ، چکوت را چونان نیزه ای از وسطش می گذراند و دو طرف چکوت را می داد دست من . که مبادا دست های نازک کودکانه بسوزند و می گفت " سگده ی چکوم بهم "   به ادامه مطلب رجوع کنید

ادامه مطلب

شعر زیبای حبیب میرزایی از لهجه کَرَک ها به لهجه کرته ...

شعر محلی بر روی عکس شهر زهکلوت شعر محلی جازموریان خاطرات ادبیات متنوع

ﻣﺎ ﯾَﻬﺘﻨﯿﻦ ﮔﻼﻫﯽ ، ﻫﭽﮑﻪ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼْ ...........  ... . .. ﺗَﺮَﻫﮑﻮ ﻭ ﺷﻨﻬﺮﯾﮓ ، ﺩﮔﻪ ﺍﺛﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ 




ﮐﯿﻔﯿﻦ ﮐﻮ ﻣﺎ ﺣﺴﺎﺑﯽ ، ﻫﻮﯼ ﮔﻨﺪﻣﻮﻥ ﭘﺎﺭﯼ .........    ﯾﻪ ﺩﻩ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﻤﺎ ﮔﻮﺩ ، ﻫﭻ ﻋﻤﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ




ﮐﻨﭽﯽ ﺟﺘﻪ ﻋﻤﻠﻪ ، ﻫﻮﯼ ﭼﻮﮐﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﺭﯼ............  ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺩﻭﺕ ﻭ ﺩﻧﮕﻞ ، ﻫﻮﯼ ﯾﻪ ﭼﻠﯿﻢ ﻻﺭﯼ




ﺁ ﻧﺸﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﺭﯼ ، ﭘﻮﻧﺼﺪﯼ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﯼ .............  ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍﺩﻭﻥ ، ﻣﺎ ﺳﻮﻫﺘﻨﯿﻦ ﺩﻭﺍﺭﯼ




ادامه مطلب

دورگردی که رئیس جمهور شد (خاطرات شهید رجایی و باهنر)

شهر زهکلوت خاطرات بزرگان

شهید رجایی

«محمدعلی» تا آمد دست چپ و راستش را بشناسد یاد گرفت که کار کند و کار کند.دست فروشی که می کرد همان جا کنار خیابان بساط ناهار را پهن می کرد و شکم گرسنه اش را با نان و خیاری آرام می کرد.


ادامه مطلب